X
تبلیغات
رایتل
حکایتها وضرب المثل های فارسی
چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388
خدا...و...

سلام!
با نظر اخر  رستگار ، واقعا متحول شدم!
 گفتم یه حالی به این خونه بدیم
کلا داره از یاد میره!


یه حکایت  براتون میگم اگه خوشتون اومد سه تا صلوات برای سلامتی امام زمان (عج)بفرستید!
اگه خوشتون نیومد باز هم  صلوات رو بفرستید!



روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید!! من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود! و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد ولی سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود"

 و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. 

فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. "

 گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. "

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. 

های... های... گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.